They are lying

 

The eyes lie. They are not mirrors. They pretend to be a mirror and everyone believes it. So much so that they said eyes that do not lie. Now, when they lie, no one understands. That sentence is so old that it has become part of the essence. Like when you open your eyes and see the light. Light always means day. It does not matter that sometimes the light is darker than the night. The eyes lie. But they do not believe.

The first time someone said it through my eyes, I realized that a workplace was limping. And then the next person and the next person who said that, I just thought that something had to be done. I had done something. Laughing a lot. Laughing to leave the wall for example. talking too much. I was not talking, I was talking. The eyes were related to my silence. To years of silence and isolation. To the unfinished years of sorrow.

They were right. Thirty years of sorrow had mixed them. It was not small. Hey, I had pulled myself aside and squatted and stared. The language was silent for thirty years, and the professions were overwhelmed and wanted a place to vent. And the only holes they found were those holes of silence. Those holes, which were supposed to be just for the viewer, became speakers, and they had no voice to understand and to get in front of them sooner. And when I realized that the first person and then the second person and then I don’t know how many people had said it and it was too late. It so happened that when I wanted to do something, I fell into a trance and approached the other side of the roof.

The joke, however, was not like mine, and I was soon tired. And then I went back into silence and looked for another way. I invited people and I was a spectator and sometimes I smiled at their laughter and words. And I was always aware of the eyes that those few hours are not at least themselves. For example, I have diverted them. It did not go badly. Over the years, I have rarely heard anyone talk about the eyes. Lately, no one has even noticed the eyes or seen them in that state, for example. Or I thought no one was paying attention.

It was yesterday that someone said again. He did not point directly to the eyes, but I immediately realized that everything was under those eyes. Trying to deny was also futile. Some time ago, the same person asked: Did something happen? And I related it to the autumn that is coming and it is getting horny. And I was convinced that it had to do with autumn and the beginning of its mania. Yesterday, but when I said it again, I doubted it. This repetition had nothing to do with autumn. I asked another and he said the same and everything I said is not sad. Did not accept. Everything I said is from fatigue, and lack of sleep may not be a good excuse.Now that my house is all eyes are on the eyes. When I was unaware of them, they pushed the ashes away again and lit a flame. I think about sadness, but I do not. Or I do not see it as it should be. As he reached the eyes. I take myself to the mirror. There is fatigue, there is a lot, but no, it is not sadness. Something else but staring at me from the other side of the mirror. I do not know him. I still do not know him. He looks sad, but he is not. It is similar to silence. Much more than sadness.

I’m afraid that all these years I thought peace was just a cover of silence. I take a little distance. I go from one mirror to another. Again the same. I do not know this form of silence, but. It has a bit of an illusion. Stinging and corrosive illusion. Similar to what Hedayat said he eats the soul. I’m afraid it will be eaten in isolation from me that I can not catch it and separate it or even spray it. I’m tired too. Deeper than a night’s sleep or a day’s silence. Fatigue also shortens a person’s hand. But the eyes lie. I know this.

Writer || Andisheh

دروغ می‌گویند

چشم‌ها دروغ می‌گویند. آن‌ها آینه نیستند. تظاهر به آینه بودن می‌کنند و همه هم باور کرده‌اند. آن‌قدر که گفته بودند چشم‌ها که دروغ نمی‌گویند. که حالا وقتی هم دروغ می‌گویند، کسی نمی‌فهمد. آن جمله آن‌قدر قدمت دارد که جزیی از ذات شده. مثل وقتی که چشم را باز می‌کنی و نور را می‌بینی. نور همیشه معنی روز می‌دهد. اهمیتی هم ندارد که گاهی نور از شب سیاه‌تر می‌زند. چشم‌ها دروغ می‌گویند. اما آن‌ها باور نمی‌کنند.

همان اولین بار که کسی از چشم‌هام گفته بود، فهمیده بودم یک جای کار لنگ می‌زند. و بعد نفر بعد و نفرهای بعدتر که گفته بودند، تازه به فکر افتادم که باید کاری کرد. کاری هم کرده بودم. خندیدن زیاد. خندیدن به ترک دیوار مثلا. زیاد حرف زدن. حرف هم نداشتم حرف می‌زدم. چشم‌ها به سکوتم ربط داشتند. به سال‌های طولانی سکوت و انزوا. به سال‌های ناتمام اندوه.

حق هم داشتند. سی سال اندوه آمیخته کرده بودشان. کم نبود. هی خودم را کشیده بودم کنار و چمباتمه زده بودم و خیره شده بودم. زبان سی سال ساکت بود و حرف‌ها تلنبار شده بودند و جایی می‌خواستند برای برون‌ریزی. و تنها منفذی که یافته بودند آن حفره‌های سکوت بودند. آن حفره‌ها که قرار بود فقط بیننده باشند، گوینده شدند و صدا هم نداشتند که بفهمم و جلوشان را زودتر بگیرم. و وقتی فهمیده بودم که اولین نفر و بعد دومین نفر و بعد نمی‌دانم چندمین نفر گفته بودند و دیگر دیر شده بود. این طور شد که وقتی خواستم کاری کرده باشم افتاده بودم به لودگی و نزدیک شده بودم به طرف دیگر بام.

لودگی اما شبیه من نبود و زود خسته‌ام کرده بود. و بعد دوباره به سکوت برگشتم و دنبال راه دیگری گشتم. آدم‌ها را دعوت کردم و خودم تماشاچی ماندم و گاهی لبخندی به خنده‌ها و حرف‌هاشان می‌زدم. و حواسم بود همیشه که حواسم به چشم‌ها باشد که آن چند ساعت حداقل خودشان نباشند. که مثلا منحرف‌شان کرده باشم. بد هم پیش نرفت. چند سالی که گذشت دیگر کمتر می‌شنیدم که کسی از چشم‌ها حرف بزند. این اواخر حتا دیگر کسی هم نبود که حواسش به چشم‌ها باشد یا مثلا در آن حالت دیده باشدشان. یا هم خیال می‌کردم که کسی حواسش نیست.

دیروز بود که کسی گفت دوباره. به چشم‌ها اشاره مستقیم نکرد، اما همان لحظه فهمیدم که همه چیز زیر سر همین چشم‌هاست. تلاش برای انکار هم بی‌فایده بود. مدتی قبل هم همان آدم پرسیده بود: چیزی شده؟ و من هم ربطش داده بودم به پاییز که در راه است و شیدا می‌کند. و خودم هم یقین داشتم که به پاییز ربط دارد و به شروع شیدایی‌اش. دیروز اما که دوباره گفته بودم، شک کردم. این تکرار دیگر ربطی به پاییز نداشت. از دیگری هم پرسیدم و او هم همان را گفت و هرچه گفتم اندوهی نیست. نپذیرفت. هرچه گفتم از خستگی است و کم‌خوابی شاید گفت توجیه خوبی نیست.

حالا هم که خانه‌ام همه‌اش حواسم به چشم‌هاست. که کی ازشان غافل شدم که دوباره خاکستر را کنار زده‌اند و شعله می‌زنند. به اندوه هم فکر می‌کنم اما نیست. یا من نمی‌بینمش آن‌طور که باید باشد. آن‌طور که خودش را رسانده باشد به چشم‌ها. خودم را به آینه می‌رسانم. خستگی هست، زیاد هم هست اما نه، اندوه نیست. چیز دیگری ولی زل زده به من از آن طرف آینه. نمی‌شناسمش. هنوز نمی‌شناسمش. ظاهرش شبیه به اندوه می‌زند ولی او نیست. به سکوت هم شباهت دارد. خیلی بیشتر از اندوه.
می‌ترسم آن که این سال‌ها فکر می‌کردم آرامش است فقط تن‌پوشی از سکوت بوده باشد. کمی فاصله می‌گیرم. از این آینه به آینه دیگری می‌روم. باز هم همان. این صورت سکوت را نمی‌شناسم ولی. کمی وهم دارد. وهمی گزنده و خورنده. شبیه به همان که هدایت می‌گفت که روح را می‌خورد. می‌ترسم خوره باشد در انزوایی از من که دستم نمی‌رسد به گرفتنش و جدا کردنش یا سم‌پاشی حتا. خسته هم هستم. عمیق‌تر از خوابی شبانه یا سکوتی روزانه. خستگی هم دست آدم را کوتاه‌تر می‌کند. اما چشم‌ها دروغ می‌گویند. این را می‌دانم.

نویسنده || اندیشه