PMS

The old man turns the wrench. It spins to open it all. With each turn of the wrench, a screw closes in me. The nerves close one by one. Anger closes and despair still drips. Water pus coming out of the corner of the radiator. Black and rusty drops. Desperation comes to an end I am sitting too. The radiator goes to take a shower in the old man’s arms. Footprints, rotating sofas, raised carpets, scattered black frying pans, handkerchiefs crumpled in rusty sediment. I am sitting and all my screws are closed except for my eyes. All that remains is to see the eyes. Empty of any sense to reach the tears. It is still November.

From the night, only the black of the clouds left me, the cold of the radiators. I draw shadows in the eyebrows and go under the clouds. The dampness of the street does not open my dependencies anymore. I hear the fetus formed from the previous night’s dependence. The sound of her crawling and her hurried growth. I guess he comes alive with a few heads this time. It is too early to tell. It grows in the same compartment as its usual glass. My fingers move on the mouse and keyboard here and there, and the empty eyes are constantly diverted to the window. The fetus passes through the fetus. Not yet grasped. But I see seven heads now. It is still November.

The radiators are still cold, and I’m still closed except for the eyes, and the fetus has left its glass chamber, and its heads are bigger and its skin is cutter. The sensory pores are closed and the only way out is through these two eyeballs. Silent. Quiet. And feathers. I am silent not to wake up. He turns a little and I close the sound of his razor blade with the glass I hear and turn to the window to calm down. It calms down a bit, but the next move becomes stronger and more pounding.

It’s been a few hours since he broke the windows and left his head on one side. One gets angry and beats and insults. One is diluted and goes to the river near the sea. One gets a finger and pulls and cuts and cuts the skin of the lips. One turns under the heart and spins and scratches. One sunken in the legs and shaking, shaking, shaking. One screamed from the pain of the others and remained under the throat, and one blew himself into the throat and blocked everyone’s way so that they would not go away a little. Lest they deviate a little from their destructive and aggressive originality. Each of them has gone with all their might and power from wherever they went. Like this one who pulled himself up from the bottom to the throat. Pulled. Pulled. Pulled. They lifted themselves up and cut off their razor blades, whatever was in their way, and there was pus and water, and the deposition of pus and water remained until they were still free. It is still November and I am still dumb, still and now it has hurt yesterday’s seven-year-old fetus.

 

Andisheh

پی‌ام‌اس

پیرمرد آچار را می‌چرخاند. می‌چرخاند که همه‌اش را باز کند. با هر چرخش آچار، پیچی هم در من بسته می‌شود. عصب‌ها یکی یکی بسته می‌شوند. خشم بسته می‌شود و استیصال هنوز چکه می‌کند. چرک‌آبی که از گوشه‌ی رادیاتور بیرون می‌زند. چکه‌های سیاه و زنگ‌زده. استیصال که بند می‌آید من هم نشسته‌ام. رادیاتور درآغوش پیرمرد می‌رود دوش بگیرد. رد چرک پاها، مبل چرخیده، فرش برآمده، ماهیتابه‌های سیاه پراکنده، دستمال‌های مچاله شده در رسوبِ زنگ‌زده. نشسته‌ام و جز پیچِ چشم‌ها همه‌ی پیچ‌هایم بسته شده‌اند. از چشم‌ها هم فقط دیدن مانده. خالی از هر حسی برای رسیدن به اشک. آبان هم هست هنوز.

از شب فقط سیاهی ابرها مانده از من سردی رادیاتورها. سایه‌ای توی ابروها می‌کشم و زیر ابرها می‌روم. نمِ خیابان هم بستگی‌هام را باز نمی‌کند دیگر. جنینِ شکل‌گرفته از بستگیِ شب قبل را می‌شنوم. صدای خزیدنش را و رشد عجولانه‌اش را. حدس می‌زنم این بار با چند سر زنده می‌شود. هنوز برای تشخیص سرها زود است. در همان محفظه‌ی شیشه‌ای همیشگی‌اش بزرگ می‌شود. انگشت‌هام روی موس و کیبورد این پا و آن پا می‌کنند و خالیِ چشم‌ها مدام به سمت پنجره منحرف می‌شوند. جنین از جنینی می‌گذرد. هنوز به چنگ نرسیده. اما هفت سرش را حالا می‌بینم. آبان هم هست هنوز.

رادیاتورها سردند هنوز و من به جز چشم‌ها از همه طرف بسته‌ام هنوز و جنین اتاقک شیشه‌ایش را ترک انداخته و سرها بزرگ‌تر و پوستش بُرنده‌تر شده. منفذهای حسی بسته‌اند و تنها راه خروج‌شان همین دو کاسه‌ی چشم است. ساکتم. آرام. و پر. ساکتم که سرها را بیدار نکنم. کمی که می‌پیچد و صدای تیغ‌پولک‌هاش با شیشه را که می‌شنوم چشم می‌بندم و رو برمی‌گردانم به پنجره که آرام باش. کمی هم آرام می‌شود ولی حرکت بعدی قوی‌تر و کوبنده‌تر می‌شود.

حالا چند ساعتی هست که شیشه‌ها را شکسته و سرهاش را هر کدام رها کرده یک طرفی. یکی خشم شده و می‌کوبد و دشنام می‌دهد. یکی رقیق شده و رودرود می‌رود تا نزدیکی دریا. یکی انگشت شده و پوست لب را می‌کشد و می‌کند و می‌برد. یکی زیر دل می‌پیچد و می‌چرخد و می‌خراشد. یکی فرو رفته در پاها و تکان، تکان، تکان. یکی فریاد شده از دردِ بقیه و مانده زیر گلو و یکی خودش را باد کرده توی گلو و راه همه را بسته که مبادا کمی دور شوند. مبادا کمی دور شوند از اصالت تخریبی و هجومی‌شان. هر کدام هم از هر طرفی که رفته‌اند با همه‌ی توان و قدرت‌شان رفته‌اند. مثل این یکی که از پایین خودش را تا گلو بالا کشیده. کشیده. کشیده. کشیده. خودش را بالا کشیده و تیغ‌پولک‌هاش بریده‌اند هر چه سر راه‌شان بوده و چرک‌آب مانده و رسوب چرک‌آب و مانده تا رهایی هنوز. آبان هم هست هنوز و لال هم هستم هنوز و حالا به درد هم رسیده جنینِ هفت‌سرِ دیروز.

اندیشه