به ساعت کارمندی بیدار شدم. همه چیز پریده و جز تصویری یا صدایی محو و تار چیزی در خانه نیست. چیزی بوده که طعمش به شیرینی می‌زده اما هرچه دست می‌کشم، نیست. شب‌ها انتظار، و حالا نیامده، رفته. و فکر می‌کنم که امروز به سکوت نزدیک‌ترم. که کلمه را نباید به کلام رساند. که کلمه همان بهتر که نوشته شود. که صدا نداشته باشد. هر چه دست می‌کشم نیست، باید به خواب برگردم، که رفته. فقط می‌ماند سکوت. که منم.
به ساعت کارمندی نشسته‌ام در ایستگاه اتوبوس و به چنار لابد صد و یک ساله خیره‌ام. سکوت و کلمه، بعد از من از خانه بیرون آمدند و حالا کنارم نشسته‌اند. خیره‌ایم به چنار. خوابِ محوم روی برگ‌ها سرگردان است و طعمش دور می‌شود. باید به آب بزنم. که سرم را ببرم زیر آب و کلمه را صدا بزنم. که نشنود.
به ساعت کارمندی، چند دقیقه‌ای دیرتر، رسیده‌ام به میز و گلدان‌ها که منتظرم بوده‌اند. لابد. سکوت قبل از من رسیده و کلمه بعد از من. می‌دانم که امروز چیزی نیستم جز کلمه‌ای در سکوت. که باید تن بدهم به رفتن با آن‌ها. آن‌ها اما راضی نیستند. به یک روز. نه، بیشتر می‌خواهند. همه‌ی مرا در همه‌ی روزهای بعدتر هم می‌خواهند.
باید بارم را سبک کنم، قبل از رفتن. باید حرف‌ها و صداها را زمین بگذارم و به راه بیفتم. باید دلتنگی و انتظار را هم جدا کنم از خودم. جدا می‌کنندم به اجبار. که هرچه سبک‌تر، بهتر.
امروز در پیله‌ی سکوتم. باید به آب بزنم.

 

Ophelia || John Everett Millais || 1851