On the border of the river and fog

 

The word I suffer is everywhere. Giving and giving words that tend to come out. They stood on the threshold of pain to embrace the passer-by. The heavier the grief, the more powerful the words. In my sorrow, the word is not ugly and beautiful. It is not hard and easy. There is only. Everyone is. In the eternal tango, all their outgoing embrace. In the agony I am in, words like sunken mosses behind the concrete holes of my skin twist themselves into a hole. And I think that the first poet of the earth, the words that invaded and brought out sorrow and suffering into poetry. Where, in the absence of what he should have, he clung to the soil and the rocks and the rain.

I am intoxicated with pleasure, but the word is in eternal absence. Enjoying and sinking that pours into me. In the end I do not have a body. The more I get rich, the wider I get. As if I was never full. I will never be watered. It is not a word and what it is the absolute silence of pleasure. Thirsty pores grab my skin and swallow it and flow slowly. It is enjoyable and does not allow for words. That which is full is taken away by every weed. That the poet is incapable of searching for the word. I’m full now. Receiver and still not watered.

 

Writer || Andisheh

در مرز رودخانه و مه

رنج که می‌کشم، کلمه همه جا هست. کلمات دهنده و بخشنده که میل به برون‌ریزی دارند. در آستانه‌ی درد می‌ایستند که رهگذری را به هم‌آغوشی بکشانند. اندوه هر چه سنگین‌تر، کلمات بیشتر و پرقدرت‌تر. در اندوه که هستم، کلمه زشت و زیبا نیست. سخت و آسان نیست. هست فقط. همه هستند. در تانگوی ابدی هم‌آغوشیِ برون‌رونده‌شان. در رنج و اندوه که هستم، کلمات چون خزه‌های فرورونده پشت روزنه‌های سیمانی پوستم خودشان را به دنبال منفذی می‌پیچانند. و فکر می‌کنم که اولین شاعر زمین را، کلمات هجوم‌برنده و برون‌رونده‌ی اندوه و رنج به شعر رساندند. آن‌جا که در فقدانِ آن‌که باید، چنگ به خاک و سنگ و باران زده بود.

در سرمستی لذت که هستم اما، کلمه در غیابی ازلی است. لذت گیرنده و فرورونده که می‌ریزد در من. در بی‌نهایت من که کالبدی ندارم. که هر چه بیشتر سرشار می‌شوم، گسترده‌تر می‌شوم. گویی هرگز سرشار نبوده‌ام. که هرگز سیراب نمی‌شوم. کلمه نیست و آن‌چه هست سکوت مطلق لذت است. روزنه‌های تشنه‌ی پوستم می‌گیرند و می‌بلعند و آرام جاری می‌شوند. لذت دهنده است و سرشارکننده و کلمه را مجال نمی‌دهد. که آن‌چه پُر است را هر کلمه‌ای هرز می‌برد. که شاعر در سرشاری‌اش ناتوان می‌ماند در جستجوی کلمه. پُرم حالا. گیرنده و هنوز ناسیراب.

نویسنده || اندیشه