Love, isolation and resistance

 

I love dogs, cats, rain and a little sadness. I do not pet dogs and cats and I enjoy getting wet in the rain. When I am embarrassed, I throw myself that way and hide the shame left in my face in any way I can. I love watching my police movies, especially where the anti-heroes ride the police and leave forever. Every time the wind blows from behind the window and its sound is heard through the frame and the branches of the trees go crazy, I like to stand for a few moments and look at the branches left in the wind.

I love the smell of strawberries, the taste of dates and a little watermelon. Loves the sound of water when he goes to thirsty fields to irrigate the field. I love autumn, I love May, I love winter when it rains and snows and it’s very cold. I love reading my book. I like to stare at its cover for a few moments when I buy a new book. I like the smell of bread, the sensual smell of garlic and the spicy taste of pepper. I like walking, driving, mountaineering, swimming and rocking. I like tea, coffee and honey and I believe that Fridays do not start without half.

I love the road and going south and staring straight ahead while driving. Sometimes I find a few words and make sentences with them, sometimes I go to the balcony of the house and water the flowers, sometimes I get sad and sometimes I laugh from the bottom of my heart. I like music and I do not know the instrument and I do not know English and I like Arabic and Latin American literature. In the photo of my ID card, I am still young and I have a lot of white hair in the mirror. Every time I get angry I get dumb and every time I am happy I get dumb and every time I get sad I get dumb and when I talk I forget that I am not talkative.

I love going north and I haven’t been to the north for more than a year, I don’t like swimming in the sea and I enjoy staring at the sea and I enjoy walking in the forest and I enjoy watching the snail walk on the leaves. I love colored stones, colored plates, colorful clothes and summer shades. I write when I feel like it, and I get help from music when I work. I love the ordinary alleys, the sycamores of Tajrish Street and the gardens of Shahriar. I like cows and I do not call the neighboring chicken goose.

Sometimes I read philosophy, sometimes I do not read at all, sometimes I buy a newspaper to throw it in a corner, and sometimes when I see a movie I want to walk. I’m a little contradictory, I’m a little hurried, I’m very cold – blooded, and I leave the way of imagination as much as you want, so that he can travel wherever he wants. I once went to a distant village in Tehran and now in Tehran, I am dreaming to reach a distant village. I hate the sidewalks of Tehran and I like its passages and wherever I go I want to have a place to sell books.

I hate cocoa, cocoa chocolate, cocoa candy, cocoa candy and I love cocoa milk. I love the smell of my coffee. I drink a lot of tea and my cooking is normal and every time I go shopping, I enjoy buying different spices and I like to see fresh spices while walking on the shelves. Whether on the street, sidewalk or on the road, anything can be an excuse for me to write. I have not read.

Sometimes I have a passion for reading and sometimes I read a story in order to discover another story. When I refer from one book to another, I enjoy the reference game and I am thrilled to discover new prose, verbal innovations, dismantle new elements and narrative methods.

My world depends on my imagination, and the abstraction that governs my imagination provides a way to better understand the reality around me. I follow the defeat of the heroes in the novels, I follow their boredom and loneliness, I love their voluntary isolation, and one day if I write a novel, I lead the hero to the city and isolation, and I know the world leads us all to isolation and isolation and loneliness alone. The possible way of life, the only remaining rule for battle, is the only state for resistance.

Writer || Davoud Penhani

دوست داشتن، انزوا و مقاومت

سگ‌ها، گربه‌ها ، باران و اندکی حزن‌ را دوست دارم. سگ‌ها و گربه‌ها را نوازش نمی‌کنم و از خیس شدن زیر باران لذت می‌برم. وقتی خجالت می‌کشم خودم را می‌زنم به آن راه و هر راهی که بتوانم شرم باقی‌مانده توی صورتم را پنهان کنم. من عاشق دیدن فیلم‌های پلیسی‌ام، به خصوص آنجا که ضدقهرمان به پلیس رکب می‌زند و برای همیشه می‌رود. هر بار که باد از پشت پنجره می‌وزد و صدایش از توی قاب شنیده می‌شود و شاخه‌های درختان دیوانه می‌شوند، دوست دارم که چند لحظه‌ای بایستم و شاخه‌های در باد رها شده را نگاه کنم.

من عاشق بوی توت‌فرنگی، طعم خرما و اندکی هندوانه‌ام. عاشق صدای آب وقتی توی زمین‌های تشنه می‌رود تا مزرعه را سیراب کند. پاییز را دوست دارم، اردیبهشت را دوست دارم، زمستان را به وقت باران و برف و سرمای بسیار، دوست دارم. عاشق خواندن کتابم. دوست دارم وقتی کتاب تازه‌ای می‌خرم چند لحظه به جلدش به عطف‌اش، به کاغذش خیره شوم. بوی نان، بوی هوس‌انگیز سیر و طعم تند فلفل را دوست دارم. من از پیاده‌روی، از رانندگی، از کوهنوردی، از شنا و الاکلنگ خوشم می‌آید. چای و قهوه و عسل دوست دارم و معتقدم که جمعه‌ها بدون نیمرو، آغاز نمی‌شود.

من عاشق جاده و رفتن به سوی جنوب و خیره شدن به رو به رو حین رانندگی‌ام. گاهی کلمات اندکی پیدا می‌کنم و با آنها جمله می‌سازم، گاهی می‌روم تو بالکن خانه و به گل‌ها آب می‌دهم، گاهی غصه می‌خورم وگاهی از ته دل می‌خندم. از موسیقی خوشم می‌آید و ساز بلد نیستم و انگلیسی نمی‌دانم و ادبیات عرب و آمریکای لاتین را دوست دارم. توی عکس شناسنامه‌ام هنوز جوانم و توی آینه موهای سپید بسیاری دارم. هر وقت عصبانی می‌شوم لال می‌شوم و هر وقت خوشحال باشم لال می‌شوم و هر وقت محزونم، لال می‌شوم و وقتی حرف می‌زنم یادم می‌رود که پر حرف نیستم.

من عاشق رفتن به شمالم و یک سال بیشتر است که شمال نرفته‌ام، از شنا توی دریا خوشم نمی‌آید و از خیره شدن به دریا لذت می‌برم و از راه رفتن توی جنگل لذت می‌برم و از نگاه کردن به راه رفتن حلزون‌ روی برگ لذت می‌برم. من عاشق سنگ‌های رنگی، بشقاب‌های رنگی، لباس‌های رنگی و سایه‌های تابستانم. وقتی دلم بگیرد چیزی می‌نویسم و وقتی کار می‌کنم از موسیقی کمک می‌گیرم. من عاشق کوچه‌های معمولان، چنارهای خیابان تجریش و باغ‌های شهریارم. از گاوها خوشم می‌آید و به مرغ همسایه نمی‌گویم قاز.

گاهی فلسفه می‌خوانم، گاهی اصلا نمی‌خوانم، گاهی روزنامه را می‌خرم تا پرتش کنم گوشه‌ای و گاهی که فیلمی ببینم دلم می‌خواهد پیاده‌روی کنم. کمی متناقضم، کمی عجولم، خیلی زیاد خونسردم و تا دلتان بخواهد راه خیال را باز می‌گذارم تا هر جا دلش می‌خواهد سفر کند. روزگاری از روستایی دور عازم تهران شدم و حال در تهران ، برای رسیدن به روستایی دور رویاپردازی می‌کنم. از پیاده‌روهای تهران بدم می‌آید و پاساژهایش را دوست دارم و هر جا که بروم دلم می‌خواهد جایی برای فروش کتاب داشته باشد.

من از کاکائو، از شکلات کاکائویی، از شیرینی کاکائویی، از پشمک کاکائویی بدم می‌آید و شیر کاکائو را دوست دارم. عاشق بوی قهوه‌ام. چای زیاد می‌نوشم و آشپزی‌ام معمولی‌است و هر بار بروم خرید، از خرید ادویه‌های مختلف لذت می‌برم و دوست دارم حین سرک کشیدن به قفسه‌ها، ادویه‌های تازه ببینم. توی خیابان و پیاده‌رو و جاده هم که باشم، هر اتفاقی می‌تواند بهانه‌‌‌ای باشد برای نوشتنم، سالهاست می‌نویسم و سالهاست که هیچ کتابی چاپ نکرده‌ام و هر کتابی ببینم که نویسنده‌اش آثار کافکا را نقد و تفسیر کرده آن را می‌خرم و می‌خوانم و هنوز تمامی آثار کافکا را نخوانده‌ام.

گاهی شور خواندن دارم و گاهی داستانی می‌خوانم تا در آن به کشف داستان دیگری برسم. وقتی از دل یک کتاب به کتاب دیگری رجوع می‌کنم از بازی ارجاع لذت می‌برم و از کشف نثرهای تازه، ابداعات کلامی، در هم ریختن عناصر و شیوه‌های تازه روایت سر وجد می‌آیم.

جهان من وابسته به تخیلم است و انتزاع حاکم بر تخیلم، راه را برای شناخت بهتر واقعیت پیرامونم فراهم می‌کند. من شکست قهرمان‌ها در رمان‌ها را دنبال می‌کنم، ملال و تنهایی‌شان را دنبال می‌کنم، انزوای خودخواسته‌شان را دوست دارم و روزی اگر رمانی بنویسم، قهرمانش را راهی شهر و انزوا می‌کنم و می‌دانم جهان، همه ما را به سوی انزوا می‌راند و انزوا و تنهایی تنها سویه‌ی ممکن زیستن، تنها قاعده باقی مانده برای نبرد، تنها حالت برای مقاومت است.

نویسنده || داوود پنهانی