روز اسبریزی

روز اسبریزی پوستم سفید بود. موهای ریخته روی گردنم زردی گندم را داشت. دو لکه‌ی باریک تنباکویی لای دست‌هایم بود. فکر می‌کنم بوی اسب بودنم از روی همین لکه‌ها به دماغم می‌خورد. روزی که توانستم از دیوارک کاج‌های پاکوتاه، جست بزنم و بی‌آنکه پل را ببینم قالان‌خان را از روی...

در حقیقتِ آن‌چه عشق نیست

در حقیقتِ آن‌چه عشق نیست تا اکنون که نوبت یوسف در آمد نشان حُسن پیش او می‌دادند. من و برادر کهین که نامش حزن است روی بدان جانب نهادیم، چون آنجا رسیدیم حُسن پیش از آن شده بود که ما دیدیم. ما را بخود راه نمی‌داد، چندان‌که زاری بیش می‌کردیم استغناء او از ما زیادت...

نامه مارتین هایدگر به هانا آرنت

نامه‌ی مارتین هایدگر به هانا آرنت؛ 21 فوریه 1925 هانای عزیز، چرا عشق بر همه‌ی ابعاد ممکن زیست بشری سایه می‌افکند و برای آنان که طعمش را چشیده‌اند، حلاوت و شیرینی عظیمی در پی دارد؟ بدین دلیل که ما به وجه آن کس که عشق می‌ورزیم، دگرگون می‌شویم و در عین حال هم‌چنان خودمان...

درخت‌ها

کنار کاج نقره‌ای میان بوته‌ها جوانه داده بود. تا جوانه بود زیر برگ‌های پهن ندیده ماند. کسی که میوه را چشیده بود، خورده بود هسته را همین کنار جوی یا، نه، دورتر تا سر قنات، پرت کرده بود، و آب هسته را کشانده بود تا رسانده بود لای پونه‌ها. بعد هسته رفته بود زیر خاک، یا...

سیمای زنی در میان جمع

سیمای زنی در میان جمع   لنی، از لحاظ آرایش مو، به خاطر این که تحت حمایت مردی نیست و مردی هم طرف مشورت او قرار ندارد، دچار یک توهم دایمی است. گناه در اینجا به گردن یک آینه‌ی قدیمی است که به سال 1894 تعلق دارد و بدبختانه -از نظر لنی- از بلایای دو جنگ هم مصون مانده...

نامه‌های نیما

تهران18 حوت 1302 عزیزم قلب من رو به تو پرواز می‌کند! مرا ببخش! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت‌ها به مکافات آن رخ می‌دهد چشم بپوشان. اگر به تو “عزیزم” خطاب کرده‌ام، تعجب نکن. خیلی‌ها هستند که با قلب‌شان مثل آب یا آتش رفتار می‌کنند. عارضات زمان، آن‌ها...