وهمِ موجودیتِ مطلق

 

همه چیز درهم و برهم است. پرنده‌ی سرگشته‌ی ذهنم به هر چه دستش می‌رسد تُک می‌زند و تکه‌ای برمی‌دارد، خوراکِ دل‌آشوبگی‌اش. همه چیز هست و هیچ چیز نیست. مثل ابرهای آسمان تهران که به خیال خالی شدن می‌آیند و سنگین‌تر می‌روند. کمی می‌بارند و بیشتر رفتنی‌اند. سنگین و دودزده. هواشناسی‌های همه‌ی دنیا هم دروغ‌گو از آب درآمده‌اند. از ساعت شانزده تا سی و یک ساعت بعد بارانی است. نیست. آسمان که می‌گیرد و ابرها که می‌آیند دلم باز می‌شود. مثل رودی که به دریا برسد. به بی‌نهایتِ خود. دل‌خوش می‌کنم به ماندن ابرها. مثل همیشه که دل‌بسته‌ی ناماندنی‌ها می‌شوم. رهگذرها. ز می‌گوید: خانم ک این روزها یه‌جوری شدی. و چشم‌هاش را حالتی می‌کند که یعنی خبری شده؟ لبخند می‌زنم که یعنی تو از کجا بدانی. نه او می‌داند نه آن‌ها که شاعرند. شاعر. من هم اندکی شاعرم و بیشتر موجودیت مطلق. چیستم؟ نمی‌شناسم خودم را. کاش که چشمی هم از بیرون داشتیم. باید خودم را ببینم. آینه‌ها هم هم‌مسلک هواشناسی‌ها هستند. صبح شده. دلم به گرفتگی آسمان خوش است. و دلم به چراغ کم‌سوی معبد خوش است که هوا را همیشه ابری می‌کند. هواشناسی به افقِ معبد. این همه که دنبال خودم می‌روم به کجا رسیده‌ام؟ خودم را که ندیده‌ام و نمی‌شناسم برای چه رهسپارش شده‌ام؟ مثل همیشه که دل‌بسته‌ی رهگذرها می‌شوم. رهگذرم؟ شاید. نوشته بودم کولی‌ام من. من؟ دیده بودم خودم را با لباس‌های کولی‌وار. دامن‌های پرچین و نیم‌تنه‌ی پر ریشه که با هر تکانم رهگذری را رهسپارم کرده. با خلخالی به پا و به بازو که یادبودِ زمان اسارتم هستند که موجودیت مطلق بودم. به خلخال‌های توی کشوی میز آرایش نگاه می‌کنم، که یادبودِ زمان رهگذری‌ام هستند. ماسک می‌زنم و از خانه بیرون می‌روم. ابرها کمی مانده‌اند و بیشتر رفته‌اند و نور همیشه هست. ربطی به حقیقت ندارد. نور حقیقت نیست. ابر هم حقیقت نیست. حقیقتی نیست. همه چیز نیمی در سایه و نیمی در نور است. در محوشدگی. از نور به سایه کشیده می‌شود همه چیز. گرادیانت. دو تکه از من در پس‌زمینه‌ی آبی گرادیانتی که محو شده. در آغوشی که محوتر باز مانده و در انتظار. آغوش گشوده. بی‌انتظار. لبت کجاست که خاک چشم به راه است. لبم در بیهودگی پلک می‌زند. صدای روز بلند است، اما کوتاه است دنیا. دو تکه از من تا هیچ کجا. ناآارمی ذهن را به ناآارامی خواب می‌سپارم.

ماسک می‌زنم و از خانه بیرون می‌روم. نور کمی مانده است و ابر که همیشه نیست. اما هست. ریز ریز، می‌ریزد. در ناآارامیِ شهر دودزده. ریز ریز می‌ریزد خودش را روی صداهای درهمِ ماشین‌ها و بوق‌ها که صدای کرکننده‌شان کر شده‌اند و سِر. لمس شده‌ایم همه. موجودیتِ مطلقیم. قدرتمند و مغرور. در هنر دستِ خودمان که مرگِ مولف را رقم می‌زند. هنرمند با خلق هنرش نابودی‌اش را پیش‌بینی کرده. آغاز همان پایان است. این موجودیتِ مطلقِ هنرمندِ خودخداپندار که در وهمِ جاوادنگی غرورش را باد می‌زند. خدایانی که درخیابان اوباشی را می‌زنند. می‌زنند. می‌زنند. هر چه هم چشم ببندم به ندیدن، هستند همه جا. با صداهای کرکننده‌شان و جزایی سیری‌ناپذیر. ذهنم در مسیر رفت و برگشت از خواب به بیداری، از ابر به نور و از بهار به پاییز، تکه‌ای از هر چیزی برمی‌دارد. به اوج می‌رسد. اوج نور که زننده است و کرکننده. مجال پلک بستن نیست. اتاق سفیدِ شکنجه است و نور. نور. نور. نور که سیلی می‌زند. و ابر نیست که ریز ریز بریزد بر من. آقای دال می‌گوید: امروز اصلا نمی‌شد باهات حرف زد. می‌گویم: روزهای ابری باید مجوز استعمال دخانیات داشته باشند. پشت پنجره نور رد شده از ضخامت شیشه و ریخته زیر پاهام و می‌سوزاند. خشمم تمام. یک راهی باید باشد که آدم خودش را ببیند. با فاصله و نزدیک. دورتر از آینه و نزدیک‌تر از آینه. آن‌قدر دور که از صدا، گرادیانتی محو بماند. آن‌قدر نزدیک که بشود از چشم‌ها صداها را تشخیص داد. ز می‌گوید: خانم ک این روزها یه‌جوری شدی. و چشم‌هاش را حالتی می‌کند که یعنی کمی آرام‌تر باش. می‌گویم: به جهنم. ذهنم است که حرف می‌زند. ز شنیده حتما. این همه که دنبال خودم می‌روم، تا کجا؟ برای چه؟ این موجودیتِ مطلقِ فانی و میرا که در وهمِ جاودانگی خود خبر از مرگ ندارد. از پایان. به ش می‌گویم: باید موتور بگیرم که زود برسم به خونه. خانه معبد است و در هواشناسیِ من همیشه ابری. دلتنگی و خیرگی تُک می‌زنند. سیگاری روشن می‌کنم دودِ عودشان شود و بخشکاندشان. مثل همیشه که به اشک می‌رسم و برای خشکاندش سیگاری روشن می‌کنم. کمی دلتنگی، کمی خیرگی، کمی نور و بیشتر ابر و دودِ عود. صدای شجریان از صبح مانده هنوز، از وسط خشم و شلوغی و اضطرابِ کار و تُک زدن‌های ذهنم. عزمِ آن دارم که امشب مستِ مست، پای‌کوبان، کوزه‌ی دُردی به دست. بلند می‌شوم و شیشه‌ی شراب میوه را که هنوز نمی‌دانم خوب درآمده یا خراب شده را توی یخچال می‌گذارم برای بزمِ امشب که سر به بازارِ قلندر در نهم، پس به یک ساعت ببازم هر چه هست. لپ‌تاپ را روشن می‌کنم و می‌گذارم پرنده‌ی ناآارم ذهنم به دکمه‌های کیبورد تُک بزند.

نویسنده || اندیشه