دومین نامه

جانِ خاله. بیشتر از همیشه دلتنگتم. دیروز جای خالیِ نبودنت بیشتر از همیشه بود. سخت‌تر. دلم برای دیدن صورتت از پشت صفحه‌ی شیشه‌ایِ موبایل تنگ شده بود. که دست بکشم روی صورتت. روی نرمی و پاکیِ پوست زلالت. چند روز بود که صدات رو نشنیده بودم. حرفایی که تازه یاد گرفتی رو ندیده بودم. تو هر روز بزرگ‌تر می‌شی و من هر روز همون‌قدر ازت دورم که روزهای قبل بودم. توی اولین نامه برات نوشتم که وقتی اولین بار خاله اندیشه صدام زدی چه کیفی می‌کردم و چقدر ذوق‌زده بودم. حالا هم همون. حالا هم همون‌قدر سرخوشم از اولین دوستت دارمی که ازت شنیدم. دوستت دارم که من رو دیدی. بارها و بارها و بارها صدات رو شنیدم و کیفور شدم. و هنوز هم همون. شنیدن صدات وقتی کلمه‌هایی تازه رو اولین بار به زبون می‌آری. با اون لهجه‌ی عجیبت که نمی‌دونم چیه. اما شیرین‌ترین لهجه‌ایه که تا به حال شنیدم. وقتی کلمه‌های انگلیسی رو با اون لهجه‌ی قشنگت تلفظ می‌کنی می‌میرم. وقتی می‌بینمت که حرف می‌زنی، برای هر کلمه‌ای که اولین بار ازت می‌شنوم می‌میرم. مثل امروز که قبل از رفتن به مدرسه دیدمت و با اون دست‌های کوچیکت حروف رو می‌نوشتی و آوای هر حرف رو به زبون می‌آوردی من بارها از شوق مردم و زنده شدم. حتما نشنیدی که به مامانت گفتم: چطور هنوز زنده‌ای؟ چطور هنوز زنده‌ام بعد از شنیدن صدای تو، بعد از دیدن صورتت، انگشت‌هات و لباس‌هایی که می‌پوشی؟ توی نامه‌ی اول هم نوشتم برات. که هرگز احساس نکردم که تو بچه‌ی من نیستی. همیشه تکه‌ای از من بودی و هستی که داره بزرگ می‌شه. از همون روزی که به دنیا اومدی و ما همه از شوق دیدن تو اشک ریختیم. ما همه. من، خاله‌های مامانت، مادر پرچین و عمه جون و آقاجون. همون لحظه بود که همه ما فهمیدیم تو بی‌نظیری. که تو تولد دوباره‌ی مایی. ما که قبل از تو دنیا رو چقدر زشت می‌دیدیم. و تو چقدر پاک و سرشار بودی.

حالا یک سال و هشت ماه از روزی که ازت دور شدم گذشته و هر بار دلتنگی رو فقط با دیدن تصویرت و شنیدن صدات از پشت صفحه شیشه‌ای موبایل، از سر گذروندم. تو هر چقدر هم که دور باشی، همون‌قدر معنی زندگی هستی که وقتی نزدیک بودی. حرف زدنت که ترکیبی شده از فارسیِ دست و پا شکسته با لهجه‌ی عجیب و شیرینت و انگلیسی‌ای که حالا بهتر از زبان مادریت می‌فهمیش. شیطنت‌هات وقتِ بازی با مامان و بابات و کلک‌ها و حقه‌های کودکانه‌ت برای بازی با احساسات کسایی که مادر و پدرن. اون گزارشت به انگلیسی توی باغ وحش تورنتو، که نه فقط بارها و بارها دیدمش، که هر بار آدم تازه‌ای رو می‌بینم هم بهش نشون می‌دم. فرقی نمی‌کنه دوست باشه یا همکار یا خاله و پسرخاله. ذوق کودکانه‌ت وقت خرید کیف و لوازم مدرسه. اون ژست‌های بزرگونه‌ت با تیپ تین‌ایجری و اسکیت سبزت. صدات وقتی گفتی به من دوستت دارم که من و دیدی. اولین روز مدرسه رفتنت … . هم‌پای مامان و بابات ذوقت رو داشتم. هر روز از مامانت می‌پرسیدم: مدرسه‌ی کارن کِی شروع می‌شه؟ و وقتی شروع شده بود از صبحِ ما و شب قبل از اولین روز مدرسه برای تو هیجان داشتم و شور که ببینمت چه‌جوری کیفت رو روی دوشت می‌ذاری و توی اتوبوس مدرسه می‌ری. بارها دلم خواسته کاش می‌تونستم توی مدرسه ببینمت. بازی کردنت رو، درس یاد گرفتنت رو و دوست پیدا کردنت رو. بارها تصور کردم که حتما مربی‌هات از دیدن همچین بچه‌ی کم‌سن و باهوشی چقدر خوشحال شدن.

تو بزرگ می‌شی و شوق ما رو فراموش می‌کنی. اما این نامه رو که بخونی می‌فهمی که خاله اندیشه چقدر برای هر لحظه‌ی بزرگ شدنت، برای هر اولین کلمه و برای هر اولین بازی و شیطنتت شور و هیجان داشته. نه فقط خاله اندیشه. مامان و بابات، مادر پرچین و آقاجون و عمه جون. ما برای هر لحظه‌ی زندگی تو، بی‌اندازه زندگی رو دوست داشتیم. زندگی تماما از آنِ تو بود و ما محو در تو بودیم. تو نفس و جانِ ما بودی و هستی. تو همه‌ی زندگی ما بودی و هستی.

دوستت دارم

از طرف خاله اندیشه

وقتی تو چهار سال و هفت ماه و پونزده روزت بود.