برگشتم به زندگی، به واقعیت. و هیجان واقعیت دوباره تمام وجودم رو پر کرده. پر شدم و سرشار. از چی؟ نمی‌دونم. اتفاق مهیجی افتاده؟ نه. کسی برگشته؟ نه. خبری رسیده؟ نه. همونم که هر روز بودم. هر روز همونه که همیشه بوده. اما قلبم بیشتر از دیروز می‌تپه و خوشحال‌تر. ایده‌ها یکی یکی دوباره از راه می‌رسن. ایده‌هایی برای واقعیت. لبریزم از چیزی که نمی‌دونم چیه. نه، می‌دونم. از واقعیت و زندگی. دوباره امروز صبح همه چیز زیبا شده بود. برگ‌های سبز گلدون‌های روی میزم و جوونه‌ی دو سه میلیمتری بنفشه‌ی آفریقایی که ماه‌ها منتظر دیدنش بودم. گلدون کوچیک بنفشه رو به آقای سین که میز روبرو می‌شینه، نشون می‌دم و می‌گم: می‌بینی چقدر قشنگه. نمی‌بینه. بهش نشون می‌دم. دو میلیمتر برگ‌های سبزی که از زیر خاک، تازه سر بیرون آوردن. می‌گم: چند ماهی که این‌جا بوده و من منتظرش، اون آروم و بی‌توجه به اتفاق‌ها و انتظارِ بیرون از گلدون، راه خودش رو می‌اومده و کار خودش رو می‌کرده. می‌گه: اوهوم. سین ولی می‌خواد سیستمش رو از پنجره پرت کنه بیرون. می‌خندیم. می‌گم: ببین زندگی هنوز خوشگلیاشو داره. می‌خندیم. بورس چهل و پنج هزار افت کرده و هرچی کاشته بودیم، آفت زد. سین می‌گه: امروز دیگه به ضرر رسیدم. آقای کاف از اون طرف شیشه می‌گه: من روزی دو تومن سوخت می‌دم. افسوس می‌خوریم و می‌خندیم. به خودم می‌گم: چجوری آرومت کنم؟ به چندتا راه فکر می‌کنم. صفحه‌ی بورس رو می‌بندم. از همه‌ی راه‌ها فقط راه رفتن پشت پنجره امکان‌پذیره. راه که می‌رم آقای دال می‌گه: کفش‌هات مبارک، چه قشنگن. می‌خندم. آره قشنگن. پشت پنجره گوجه‌ها گل دادن. آقای میم می‌گه: سالاد شیرازی هفته‌ی بعد محصول شرکته. می‌خندیم. می‌خوام زنگ بزنم به ر، که پاشو ببین زندگی هنوز خوشگلیاشو داره. زنگ نزده جواب می‌ده، ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ، و می‌پیچه به خیال و ملانکولی که به همخوابگیِ هیچ بره. حالا هرچی هم داد بزنم زندگی ساده‌ست. ساده باشه قشنگه دیگه. صدا ساده‌ست، ساده باشه قشنگه دیگه. می‌بینم چنان محو عشق‌بازی با هیچه و چنان انگشت به برآمدگی‌های حریریِ خیال می‌کشه که نمی‌بیندم. سلمان ساوجی از اون ور می‌خونه: دوش بر دوش فلک می‌زنم امروز که دوش مستم از کوی خرابات به دوش آوردند. بعد هی قلبم دوباره تندتر می‌زنه. یکشنبه‌های من. یکشنبه‌های مقدس من. حتا اگه همه همین روز رفته باشن. باز هم روز منه. حبه‌ی صورتی پروپرانولولِ بیست رو می‌بلعم و فکر می‌کنم دلم برای استیکِ گوشت رستوران زیتون بوشهر چقدر تنگ شده. که بعد هم برای سیگارِ بعدش بریم بشینیم لبِ ساحل و خیره بشیم به آرومیِ دریای شرجی‌زده‌ی شهریور. آقای دال می‌زنه به شیشه: ساعت سه و نیم جلسه داریم، یادت نره.

هم‌بازی‌های سبزم