همیشه همین است. زمانش را فراموش می‌کنم و بعد چشم که باز می‌کنم می‌بینم بی‌خود و بی‌جهت پیِ آشوب می‌گردم. از زمان غافلم. میل به آشوب رفته رفته به شوری بی‌دلیل کشیده می‌شود. صبح آشوبم و به عصر نرسیده شورانگیز و شب که برسد گاهی آرام شده‌ام و گاهی هنوز شورانگیز.
همیشه همین است. زمانش را فراموش می‌کنم و بعد می‌بینم حرف زده‌ام چقدر. بی‌دلیل و بادلیل حرف زده‌ام فقط. دلم خواسته کسی باشد برای هم‌حرفی و کسی نباشد برای هم‌حرفی. دلم خواسته کسی باشد که بگذارد حرف بزنم و هیچ مانعم نشود یا خسته حتا. یا سکوت کنم و تنها نباشم.
همیشه همین است. زمانش را فراموش می‌کنم و بعد خودم را می‌بینم که در پیِ آغوشی دست به خالیِ پوچ می‌کشم. و بعد رنجی را به چنگ کشیده‌ام که نمی‌شناختمش تا پیش از آن. خودم را می‌بینم که در پیِ آغوشی‌ام جنگنده که جنونم را مهار کند. که بگذارد هر چه می‌خواهم مشت بکوبم و دستم را نگیرد که آرام‌تر.

دیر می‌بینمش، اما می‌بینم. از پسِ سال‌های دیرینه هنوز نمی‌شناسمش، آن‌جور که باید لابد. گاهی با رنج می‌آید و گاهی با اندوه؛ بی‌دلیل. گاهی با شور می‌آید و میلی بی‌پایان؛ گاهی با کلمه می‌آید و گاهی با سکوت. گاهی ماری‌ست که می‌پیچد و می‌بلعد و می‌چرخد و خفگی را از گلو به پاها و دست‌ها و همه جا می‌رساند. گاهی اوفلیا می‌شوم خوابیده در بستر خیال و با گل‌هایی که در آغوشم روییده‌اند به سمت پایان می‌روم. به سمت سیاه‌چاله‌های خلأ و نیستی. با لبخندی به آرامش برگی که به زمین می‌افتد.
تماما جنون است. به هر شکلی که خودش را نشان دهد باز هم جنون است. می‌شناسمش. اما همیشه دیر. جنون مالیخولیایی من است که در پس چهره‌ای به ظاهر آرام، به آشوب نشسته است. لبخند می‌زنم اما می‌بینم که جداره‌ای را خراش می‌دهد. راه می‌روم به آرامی و مشت می‌کوبد به ویرانی. چشم باز می‌کنم به بیداری و خودش را به خواب می‌زند. پلک می‌بندم به خواب و چنگ می‌کشد به بیداری. با لبخندی آرام قدم بر‌می‌دارم و از خانه بیرون می‌روم، خودم را کار می‌رسانم و می‌بینمش تشتِ رختی به آغوش کشیده و آرشه می‌کشد به دلم.

سکوت بوده و فریاد؛ توامان. فریادی در خفگی.

همیشه همین است. زمانش را فراموش می‌کنم و بعد وقتی که جنون از حد می‌گذرد نگاهی به تقویم می‌اندازم و می‌بینم خودش است. هر ماه همین است. بارها دلم خواسته فریاد بزنم این دو روز را رهایم کنید که فریاد بزنم در خفگی‌ام. به آغوشم بگیرید وقتی مشت می‌کوبم و ناخن می‌کشم به تنم. فریاد نزده‌ام، حرف نزده‌ام و جنون به درد رسیده. به درد که برسد یعنی پایان. پایان آشوب و جنون موسمی.