با باد گفته بودم

حرف‌هایم همه بیهوده؛ با باد گفته بودم. چه سعیِ باطلی برای نمایش زیبایی و سادگی. بیهودگی در آستین و من کلامم عریانی بود. گفتم: فرصت کوتاه است و تن زمهریر. گفتم: “نزدیک‌تر بیا، و گوش کن، به ضربه‌های مضطربِ”من. گفتم: کمی آرام بگیر، در پناهِ نوازش‌های من. من که “در پناهِ شب، دیوانه‌وار فرو می‌ریزم، با گیسوانِ سنگینم، در دست‌های تو.” گفتم: “میان میل و التهاب”، ایمان بیاور “چونان پرنده‌ای، در سرزمین موعود کوچکت.” حرف‌هایم همه بیهوده؛ با باد گفته بودم. گفتم: کلمه را به کلام برسان، “به ابتدای جسم” در عریانیِ شب. گفتم: آه، دوستت می‌دارم‌هایت را دوست دارم که زیبایم می‌کنند. زیبایِ برین. گفتم: حیف می‌شود کلمه در بی‌شاعری‌اش. حیف می‌شود شب در مستی و مستوری‌اش. حرف‌هایم همه بیهوده؛ با باد گفته بودم.

اکنون کبوتران راه قله‌ها را گم کرده‌اند و من ناتمام مانده‌ام. دوستم داشته باش، من ناتوانم از گفتن. با من رجوع کن، بگذار در پناه شب، از قطره‌های کوچک باران بار بردارم و پر شوم.

گوش کن، وزش ظلمت را می‌شنوی؟
تو گونه‌هایت را می‌چسباندی به اضطراب پستان‌هایم و گوش می‌دادی به خون من که ناله‌کنان می‌رفت و عشق من که گریه‌کنان می‌مرد تو گوش می‌دادی اما مرا نمی‌دیدی.

حرف‌هایش همه بیهوده؛ با باد می‌گوید. بر او ببخشایید، بر او که گاه‌گاه، پیوند دردناکِ وجودش را، با آب‌های راکد، و حفره‌های خالی از یاد می‌برد، و ابلهانه می‌پندارد که حقِ زیستن دارد.

نیمی فروغ نیمی من