اگر به یاد آورده باشی

 

زن ایستاده بود گوشه‌ای توی مرکز خرید و قوطی رب گوجه‌‌فرنگی بزرگی را توی دستش گرفته بود و لباسی با رنگی طوسی ملایم تن‌اش بود و زیبا بود. من آن طرف بودم و توی خیال خودم بودم و قفسه‌ها را نگاه می‌کردم و قیمت‌ها را نگاه می‌کردم و خرید نمی‌کردم و می‌چرخیدم بلکه چیزی که به آن نیاز داشتم را پیدا کنم که چشمم به زن ایستاده توی فروشگاه افتاد که قد بلند بود و شبیه کسی بود که انگار جایی دیده باشم و به یاد نمی‌آوردم و با همه‌ی این حرف‌ها زن زیبا بود. زن ایستاده بود و بیرون باد می‌وزید و باد که می‌وزید هوا سرد بود و من توی فروشگاه بودم و باران نمی‌بارید و سال‌های سال بود که ندیده بودم زنی توی فروشگاهی رب گوجه فرنگی توی دست ایستاده باشد گوشه‌ای و زل بزند به جایی نامعلوم. با خود فکر می‌کردم که توی زندگی ما آدم‌ها روزهای زیادی بوده که باید زل می‌زدیم به جایی نامعلوم، روزهای بسیار دیگر نیز آمده یا خواهد آمد که زنی را ببینیم ایستاده توی فروشگاه و منتظر و خیره به جایی نامعلوم با قوطی بزرگ رب گوجه فرنگی توی دست. من از این روزهای بسیار برگشته‌ام، تو از این روزهای بسیار بازگشته‌ای و نمی‌دانی کی و کجا روزی دیگر خواهد رسید که زنی را ببینی زل زده به جایی نامعلوم با رب گوجه فرنگی توی دست

سال‌ها پیش اگر بود، به اختیار تو اگر بود، می‌توانستی عاشق آن زن شوی. تو آن روز را به یاد نمی‌آوری، تو آن نگاه را به خاطر نمی‌سپری، همان‌جوری که آمده، می‌رود و پشت غبار انبوهی از خاطرات نامعلوم محو می‌شود یا به گریز می‌رود و بر نمی‌گردد. نوشتن از آن زن، یعنی به خاطر سپردن، یعنی به یاد آوردن، یعنی رفتن کنار آن زن و دوشادوش او خیره شدن به جایی نامعلوم. نوشتن یعنی به خاطر آوردن همه‌ی نگاه‌ها و تلاقی نگاه‌ها. یعنی عاشق زنی بشوی که توی فروشگاه ایستاده با قوطی بزرگ رب گوجه فرنگی توی دست. تو از این نوشته باز می‌گردی، بارها به زنی خیره شده‌ای که توی فروشگاه ایستاده. پیش از این، بارها این زن را دیده‌ای، بارها عاشق او شده‌ای و او را به خاطر نمی‌آوری. از آفتاب گذشته‌ای و او را به یاد نمی‌آوری، توی برف راه رفته‌ای ، به سگ‌های گرسنه نان داده‌ای و او را به خاطر نمی‌آوری. توی آفتاب تابستان، توی خیابان کریم‌خان، توی خیابان انقلاب راه رفته‌ای و او را به یاد نمی‌آوری. روی سنگ‌های خارای کوهستان نشسته‌ای، بر بلندترین قله و بر فراز کوه‌ها و سنگ‌ها و درختان به جایی نامعلوم خیره شده‌ای و آن زن را توی فروشگاه به خاطر نمی‌آوری. او در خاطرت جایی مانده تا روزی که بازگردد. به یادش نمی‌آوری و به افسونش گرفتار می‌شوی و خیال می‌کنی او را به خاطر داری و نداری و خیره می‌شوی و مشتاق می‌شوی و می‌نگری و در خود می‌نگری و به زن خیره می‌شوی و کسی را نمی‌یابی و او آشنای تو نیست.

تو از این نگاه باز می‌گردی، تو روزی روزگاری از چنین نگاهی بازگشته‌ای، تو جایی خیره شده‌ای، زل زده‌ای و بعد عاشق شده‌ای، چه عاشقیتی؟ ثانیه، لحظه است، ابدیت لحظه در نوشتن ثبت می‌شود. از آن لحظه بازگرد و آن را بنویس. بنویس که زنی خیره شده بود به روبه‌رو و پیش از آن که صورتش را به سوی تو بچرخاند، تو عاشقش شده بودی یا می‌خواستی عاشقش بشوی و در فاصله رسیدن به او و گذشتن از کنارش بارها توی دل خود به نجوا با او حرف زدی و حین حرف زدن از کنارش گذشتی و او پشت سر ماند با نگاه خیره به جایی دور و قوطی رب گوجه‌فرنگی توی دست. از کنار او گذشتی، به یاد می‌آوری چون فقط توی قصه‌هاست که آدم‌ها بی‌هوا برمی‌گردند به عقب، بی‌هوا عاشق می‌شوند و بی‌هوا گرفتار نگاه آن زن می‌شوند و دست بر‌نمی‌دارند و آن قدر می‌روند تا عاشقیت کار دست‌شان بدهد. این‌ها را توی قصه‌ها می‌نویسند و توی واقعیت تو از کنار آن زن می‌گذری و بعدها که گذشته‌ای و به خاطر آورده‌ای که گذشته‌ای می‌نشینی و با خود فکر می‌کنی که بنویسم که می‌توانستم که می‌شد که عاشق آن زن بشوم و آن نگاه را ادامه دهم تا ابدیت که ابدیت می‌تواند امتداد همان یک لحظه باشد اگر که دانسته باشی، اگر که به یاد آورده باشی که آن زن، زیبا بود.

نویسنده || داوود پنهانی